اختلاف میان بختیاریها و قشقائی ها

سرکوبی شورشیان و مخالفان دولت مرکزی،ایجاد امنیّت و ثبات در منطقهء بختیاری،شرکت در جنگ ایران و انگلیس،به حمایت از دولت قاجار در سال‏ 1273 ق.و اقدامات و خدمات دیگر وی،باعث ترقّی جایگاه و افزایش‏ محبوبیّتش در نزد دولت قاجار گردید.لذا در ربیع الثّانی 1279 ه.ق،از طرف آن‏ دولت لقب«ناظم بختیاری»گرفت.7سپس پنج سال بعد در شعبان 1284 ق.، فرمان«ایلخانی کلّ بختیاری»از جانب ناصر الدّین شاه قاجار،برای وی صادر گردید.8حسینقلی خان،از آن پس به مدت 15 سال،در اوج نفوذ و اقتدار بود تا اینکه در سال 1299 ه.ق.،از طرف ظلّ السّلطان،حاکم اصفهان و ایالات‏ جنوبی ایران،به اصفهان احضار گردید و در 27 رجب همان سال،در آنجا به‏ قتل رسید.9

 

«معتمد الدّوله و نقش او در قتل ایلخانی»

دربارهء قتل حسینقلی خان بختیاری،حرف و حدیث فراوان است.نگاهی‏ به اسناد،منابع و نوشته‏هائی که دربارهء قتل ایلخانی وجود دارد برای ما روشن‏ می‏سازد که علل و عوامل گوناگون و متعددی همچون کسب قدرت و ثروت‏ فراوان،شرکت در دسته‏بندیهای سیاسی دربار و دولت قاجار،داشتن رابطه با انگلیس و...در ماجرای قتل او توسّط حکومت قاجار،دخالت داشته است. امّا بدون شک یکی از مهمترین عواملی که باعث قتل وی گردید،تحریکات‏ و توطئه‏های معتمدالدوله بر ضدّ او بوده است.

فرهاد میرزا معتمد الدّولهء فرمانفرما،پسر عبّاس میرزا قاجار،برادر کوچکتر محمّد شاه و عموی ناصرالدّین شاه،یکی از معدود رجال و شاهزادگان قاجار است که ضمن حضور داشتن در دنیای سیاست و حکومت،اهل علم و ادب‏ نیز بوده و کتابها و نوشته‏هائی از جمله کتاب«جام جم»از وی به جا مانده است.

او،در سال 1293 ه.ق.پس از عزل معتمد الملک،در کهنسالی حاکم فارس‏ گردید.10معتمد الدّوله،کینه و دشمنی شدیدی با حسینقلی خان ایلخانی‏ بختیاری داشته و اغلب منابع،اسناد و نوشته‏ها،از این دشمنی خبر داده‏اند.علّت‏ دقیق اختلاف و دشمنی معتمدالدّوله و ایلخانی با یکدیگر،روشن نیست.شاید ریشهء این خصومت،در رقابت و جنگ قدرت میان معتمدالدّوله و ظلاّ السّلطان‏ باشد و حاکم فارس،خواسته است ایلخانی بختیاری را-که بازوی توانمند و متّحد قدرتمند حاکم اصفهان به حساب می‏آمد-تضعیف ساخته یا از بین ببرد. آنچه روشن است،این نکته می‏باشد که اختلاف معتمدالدّوله و ایلخانی،حول‏ محور مسائل ذیل بوده است:

1.پناه دادن ایلخانی بختیاری،به محمّد حسین خان بویر احمدی؛

2.پناه دادن ایلخانی،به بزرگان قشقایی؛

3.درگیری و قتل و غارت مکرّر بختیاریها و قشقائیها با یکدیگر؛

 ۴.مسئلهء مالکیت و مالیات فلارد.

فرار محمّد حسین خان پسر خدا کرم خان بویر احمدی به منطقهء بختیاری‏ و پناه دادن ایلخانی به او،یکی از مسائلی بود که میان ایلخانی بختیاری و معتمد الدّوله،با سوار نظام فارس و نیروی قشقائی،به کهکیلویه و بویر احمد هجوم آورد.محمّد حسین خان،همراه با عدّه‏ای گریخت و به جانکی بختیاری، نزد ایلخانی پناهنده گردید.نظامیان احتشام الدّوله و قشقائیها،به دنبال او وارد منطقهء بختیاری شدند و در فلارد،خرابی زیادی به بار آوردند.11ایلخانی، ضمن اینکه تخریب فلارد را به تهران گزارش نمود،از معتمد الدّوله هم به‏ دولت شکایت کرد و از استرداد محمّد حسین خان به حاکم فارس،اجتناب‏ ورزید.اصرارهای پی در پی معتمد الدّوله برای بازگرداندن محمّد حسین خان، بی‏نتیجه ماند.لذا او،در ربیع الاوّل 1295 ه.ق.موضوع را به شاه چنین گزارش‏ نمود:

«در باب محمّد حسین خان بویر احمدی،مکرّر تفصیلی را به عرض پیشگاه‏ حضور آفتاب ظهور مبارک رسانیده که با وجود صغر سن،چهار برادر بیگناه‏ خود را در وسط مملکت کشته و پدر پیر خودش را محبوس ساخته و حالا به‏ اطمینانحسینقلی خان ایلخانی،بدون وحشت و با کمال آزادی،در پناه او به‏ سر می‏رود و مطلقا اندیشه از مؤاخذهء اولیای دولت قاهره ندارد.»12 معتمد الدّوله،در ادامه،به شاه گوشزد می‏نماید که دیگر ایلات جنوب نیز، منتظرند چنانچه دربارهء وی اغماض صورت گیرد،آنها نیز فتنه و اغتشاش‏ خود را آغاز نمایند.13

ناصر الدّین شاه،برای حلّ این مسئله،خود شخصا اقدام نمود.او،طی نامه‏ها و تلگرافهائی که به ایلخانی ارسال نمود،از وی خواست که حتما خان مذکور را به نزد معتمد الدّوله بازگرداند.امّا ایلخانی بختیاری به دلیل ناسازگاری استرداد پناهنده به دشمنش با آداب و رسوم ایلیاتی،از فرستادن محمّد حسین خان به‏ نزد حاکم فارس،عذر خواست.14امّا معتمد الدّوله دست بردار نبود و همچنان‏ اصرار بر استرداد خان بویر احمدی را ادامه داد.او،حتّی از این هم فراتر رفت و ایلخانی را متهم نمود که خداکرم خان بویر احمدی و پسرش محمّد حسین خان‏ را،بر ضدّ وی تحریک کرده است.15به گفتهء سردار ظفر،بر سر این مسئله، فرهاد میرزا معتمد الدّوله،با ایلخانی بد شده و بارها به ناصر الدّین شاه شکایت‏ نموده وحتّی وانمود کرد که حسینقلی خان،هوای شاهی در سر دارد.16امّا در مقابل این اتّهامات معتمد الدّوله،ظلاّالسّلطان،از ایلخانی حمایت به عملمعتمد الدّوله حاکم فارس‏ ،در تاریخ 17 صفر،به تلگراف صدر اعظم این‏گونه پاسخ‏ داد:

«خدمت جناب مستطاب اشرف افخم،سپهسالار اعظم دامت شوکته... قشقائی،در گرمسیر از کجا آمده،رفته‏اند که احدی آنها را ندیده؟چه،غارت‏ برده‏اند که یک نفر نشنیده...؟خدا،از شرّ ایلخانی و دورغهای او،سلطنت‏ صد و پنجاه سالهء قاجار را حفظ بکند...!به حق خدا،همه بازیهای ایلخانی‏ است که به دروغ تحریک می‏کند که بختیاری مغشوش شده،زودتر مرخص‏ شود.اگر کسی از آنها نرفتند،یک کلمه از او مؤاخذه بفرمائید.مرد که،چقدر دروغ می‏گویی...!شما رابه خدا،به سلامتی وجود مسعود همایون روحنا فداه‏ مرا از این سئوال و جوابها،انشاء اللّه خلاص بکنید.راستی،ایلخانی را به این‏ شدّت،بی‏شرم نمی‏دانستم...!فرهاد17»37

می‏آورد.17

این مسئله،سرانجام رد سال 1395 ق.مطابق نوشتهء ایلخانی در کتابچهء خاطرات ده سال آخر زندگی،این‏گونه حلّ شد:

«...حسن خان،تفنگدار شاهی با حکم آمد که من،محمّد حسین خان‏ بویر احمدی را،با اطمینان بدهم بفرستم طهران یا به زور او را بگیرم.من هم، قرآن مهر کردم جهت محمّد حسین خان بویر احمدی فرستادم.او هم،سوار شد رفت طهران...»18امّا معتمد الدّوله،دست بردار نبود و خدا کردم خان،پدر محمّد حسین خان را-که او نیز پس از پسر،از ظلم و بیداد معتمد الدّوله و به منطقهء بختیاری پناه آورده بود-می‏خواست.در سال 1295 ه.ق،مامور معتمد الدّوله، برای بردن خدا کرم خان به شیراز نزد ایلخانی آمد.امّا ایلخانی-چون دید خان‏ بویر احمدی،تمایلی به رفتن به شیراز ندارد-او را نیز چون پسرش به تهران‏ فرستاد.19شاه اگرچه نسبت به آنها عنایت و التفات نشان داد،ولی هر دو را به نزد معتمد الدّوله به شیراز فرستاد.سرانجام احتشام الدّوله پسر معتمد الدّوله، محمّد حسین خان را ظاهرا با اجازهء پدرش،شب هنگام خفه نموده و اعلام کرد که اسب او را به زمین زد و کشت.20امّا مطابق نوشتهء ایلخانی در کتابچهء خاطرات،«...بر همه کس معلوم شد،او را احتشام الدّوله،کشت.».21

مسئلهء دیگری که اختلاف میان ایلخانی بختیاری و معتمد الدّوله را بیشتر دامن زد،فرار از بزرگان قشقائی به خاک بختیاری و پناه آوردنشان به نزد ایلخانی‏ بود.در سال 1295 ق.،نجفقلی خان کشکولی،حاج بابا خان درّه‏شوری و جعفر قلی بک فارسیمدان،با دوازده هزار خانوار قشقائی،از ترس و ظلم‏ داراب خان قشقائی،حاکم انتصابی و مورد حمایت معتمدالدّوله،به خاک‏ بختیاری فرار کردند.22از میان آنها،طایفهء درّشوری،روابط دوستانه با ایلخانی‏ داشتند و از او اطاعت می‏کردند.23سردار ظفر،نوشته است:«حاج بابا خان، رئیس آنها[درّه‏شوریها]از فدائیان پدرم بود و همه ساله‏[نزد ایلخانی‏]می‏آمد.» 24

حسینقلی خان ایلخانی،قشقائیها را پناه داد،از میدج تا دهکرد آنها را اسکان‏ داد.25سپس کدخدایان آنها را به تهران فرستاد و دستور کار را به آنها داد.آنان، در طویلهء شاه بست نشستند.لذا شاه،به آنها دستور عزیمت به خوزستان داد،و آنها را به ایلخانی سپرد.26این اقدامات ایلخانی،به‏طور یقین،خویشایند معتمد الدّوله نبود.لذا او،ایلخانی را به تحریک طوایف قشقائی بر ضدّ خود، متهّم نمود27سرانجام،بر اثر اصرار و مکاتبات پی در پی معتمد الدّوله یا به هر دلیل دیگری،خیلی زود نظر شاه تغییر کرد ودستور دیگری داد:«...گفت: قشقائی برود در محل خودش در فارس.نجفقلی خان سرهنگ را،مامور فرمود...»28ایلخانی نیز،قشقائیها را به سرهنگ نجفقلی خان سپرد.او،آنها را به بهبهان پیش احتشام الدّوله پسر معتمد الدّوله برد.29

منازعات و قتل و غارتگری میان دو ایل بزرگ بختیاری و قشقائی نیز، یکی دیگر از مسائلی بوده که باعث اختلاف و دشمنی هرچه بیشتر معتمد الدوله‏ و حسینقلی خان دیگر گردید هرچند یکی ایلخانی،با بعضی از طوایف قشقائی بویژه‏ درّه شوریها روابط دوستانه دوستانه داشت.30این دو ایل،یکی در حوزهء حکومتی‏ فارس و دیگری در حوزهء حکومتی اصفهان قرار داشت.به عبارتی،قشقائیها، زیر نظر معتمد الدّوله و بختیاریها زیر نظر ظلّ السّلطان قرار داشتند.اختلاف و درگیری میان آنها،باعث می‏گردید که معتمد الدّوله از قشقائیها و ظل السّلطان‏ از بختیاریها حمایت نماید.منطقهء بین شهرستانهای فعلی سمیرم از استان‏ اصفهان و بروجن و لردگان از استان چهار محال بختیاری منطقه‏ای بوده که‏ طوایفی از این دو ایل،در فصل تابستان در همسایگی و هم جواری یکدیگر (به تصویر صفحه مراجعه شود) فرهاد میرزا معتمد الدوله

قرار می‏گرفتند.31بختیاریها و قشقائیها،بنا به تعصّبهای قومی و تضاد منافع‏ -که بیشتر بر سر چراگاه‏ها بود-و نیز رقابت خوانین آنها،اغلب به قتل و غارت‏ یکدیگر می‏پرداختند.حکّام و شاهزادگان قاجاری نیز،به اختلاف و دشمنی‏ آنها،بیشتر دامن می‏زند.منازعه و درگیری بختیاریها و قشقائیها،سابقهء دیرینه‏ دارد؛اگرچه آنان،وصلتها و پیوندهای زیادی نیز با یکدیگر داشته‏اند.از سوابق‏ قتل و غارت میان آنان،می‏توان به این نمونه‏ها اشاره نمود.در حدود سال‏ 1236 ه.ق.،در زمان جعفر قلی خان پدر حسینقلی ایلخانی،بین وی و مرتضی قلی خان ایل بیگی قشقائی،جنگها و غارتگر بهائی رخ داد که حتّی‏ طرفین،از هتک حرمت و اسارت زنان یکدیگر نیز،فروگذار نکردند.32یا در سال 1288 ق.،حسینقلی خان ایلخانی،البته به دستور ناصر الدیّن شاه،به جنگ‏ قباد خان پسر مرتضی خان قشقائی رفت و پس از فراری دادن او،اموالش‏ را غارت نمود.33

در زمان حکومت ایلخانی بر منطقهء بختیاری،معتمد الدّوله حاکم فارس، همیشه قشقائیها را بر ضدّ بختیاریها تحریک می‏نمود و از آنها حمایت و پشتیبانی‏ به عمل می‏آورد.او،تلاش می‏کرد تا از درگیری و رقابت دو ایل بختیاری و قشقائی،کمال استفاده را بنماید.لذا با ارسال نامه و تلگراف و انجام مکاتبه با دربار و دولت قاجار،ایلخانی را متّهم به آزار و اذیّت قشقائیها می‏نمود.دو تلگراف ذیل.که در تاریخ هیجدهم و نوزدهم رجب سال 1296 ه.ق.،میان‏ مستوفی الممالک صدر اعظم و ظلّ السّلطان حاکم اصفهان،مخابره شده استبدین صورت،اتّهامات ایلخانی و معتمد الدّوله بر ضدّ یکدیگر و ارسال‏ نامه‏ها و تلگرافهای مکرّر به تهران،ادامه داشت.دربار و دولت قاجار نیز، نمی‏دانست که چه کسی مقصّر است و یا چه کسی راست می‏گوید و باید جانب چه کسی را بگیرد.

مهمترین مشکل و مسئلهء مورد اختلاف میان بختیاریها و قشقائیها و به تبع‏ آن بین معتمد الدّوله و ایلخانی،بر سر منطقهء فلارد و خانمیرزا بوده است.فلارد،منطقه‏ای حاصلخیز در شمال فارس و جنوب چهارمحال بختیاری است که‏ میان سمیرم و خانمیرزا قرار گرفته و در امر پرداخت مالیات به حاکم فارس و یا اصفهان،قانون روشن و مشخص نداشته است.38از آن گذشته،هم بختیاریها و هم قشقائیها،ادّعای مالکیّت آن را داشته و با یکدیگر بر سر تصرّف آن،به‏ جنگ و منازعه می‏پرداختند.حساسیّت دو ایل قشقائی و بختیاری بر سر فلارد و تلاش برای تصرّف و یا در دست نگهداشتن آن،نشان می‏دهد که آن منطقه، چندان بی‏ارزش نبوده بلکه منطقهء حاصلخیز و پر برکتی بوده است.ظلّ السّلطان، در خاطرات خود نوشته است که فلارد و خانه میرزا«بادیش»یعین ایل نشینش، جزو بختیاری است و باید مالیات،به بختیاری بدهد و«خاکیش»،جزو خاک‏ فارس است و باید مالیات،به حاکم فارس بدهد.39گارثویت نیز،نوشته‏ است:«معمولا مالیات این منطقه،به وسیلهء ایلخانی بختیاری دریافت‏ می‏گردید ولی به حکمران فارس و یا احتمالا والی خوزستان،پرداخت می‏شد.» 40

اگرچه اختلاف بختیاری و قشقائی به سر مالکیّت فلارد بوده است،امّا اختلاف ظلّ السّلطان و معتمد الدّوله،بر سر مالیات آن بوده است.از آغاز حکومت معتمد الدّوله در فارس،روابط قشقائیها و بختیاریها،بر سر فلارد به‏ خشونت گرائید.این دو ایل،قبلا نیز با یکدیگر درگیری داشتند؛امّا با آغاز حکومت معتمد الدّوله،دشمنی دو ایل،به اوج خود رسید.همچنانکه قبلا ذکر گردید در سال 1294 ه.ق-که محمّد حسین خان بویر احمدی،به خاک بختیاری‏ پناهنده شد-احتشام الدّوله پسر معتمد الدّوله،به همراه قشقائیها در تعقیب وی،وارد خاک بختیاری شد و در فلارد،غارتگری و خرابی زیاد به بار آوردند. ایلخانی،از آنها به دولت مرکزی شکایت نمود و خود نیز در اندیشه تلافی‏ بود.41در سال 1294 ه.ق.،ماموری به نام اسکندر خان سرهنگ،از طرف دولت‏ برای بازدید خرابی فلارد و جانکی-که احتشام الدّوله و قشقائیها،وارد کرده‏ بودند-فرستاده شد.او پس از بازدید از آنجا،به تهران نوشت که حق،با ایلخانی‏ می‏باشد.42

اختلاف و دشمنی بر سر فلارد،روزبه‏روز شدّت می‏گرفت.در سال‏ 1296 ه.ق.-که ایلخانی در خوزستان مانده و برادرش امامقلی خان ایل بیگی نیزبه مکّه مشرّف شده بود-خوانین قشقائی،به دستور معتمد الدّوله به فلارد حمله‏ نموده و آنجا را غارت کردند.43حسینقلی خان،پس از اطلاع از واقعه،به‏ میرزا حسین خان سپهسالار،صدر اعظم-که با وی دوستی نیز داشت-شکایت‏ نمود.لذا در اوّل رمضان 1296 ه.ق.،سپهسالار به معتمد الدّوله چنین تلگراف‏ نمود:

«خدمت نوّاب اشرف والا،معتمد الدّوله دام اقباله حسینقلی خان ایلخانی، تلگراف نوشته است که نوّاب والا[معتمد الدّوله‏]،امر فرموده‏اند داراب‏خان و خدا کرم خان و محمّد حسین خان،با جمعیّت به سر فلارد بروند و خانواری که‏ از بختیاری در آنجاست،غارت نمایند.تفصیل،چه چیز است؟مراتب را اعلام‏ فرمائید.حسین،نمره(رمضان‏11)44

امّا معتمد الدّوله-که فلارد را،ملک مطلق قشقائیها می‏داشت-در دوم‏ رمضان،به تلگراف صدر اعظم،چنین پاسخ داد:

«...اوّلا فلارد،چه دخلی به ایلخانی دارد؟قبالهء ملکی است که سیصد سال است،خوانین قشقائی دارند....فلارد-که جزو نواحی ستّهء ملک خوانین‏ قشقائی است-یک تیره مال احمدی در آنجا سکونت دارند و صد تومان‏ مال المقاطعه به بختیاری همیشه داده‏اند.بدین جهت ایلخانی،همیشه بهانه‏ در می‏آورد که فلارد را صاحب شود.در اودئیل،میرزازکی خان سرتیپ،مالیات‏ آنجا را گرفت که ایلخانی،می‏گفت:بیست هزار تومان مال مرا بردند.کسی‏ نپرسید که این مال،کجا بود؟مالیات بارس ئیل مانده و توشقان ئیل هم باید گرفته شود.داراب خان،دو روز است از شهر رفته،هنوز در بیضا است. خدا کرم خان،در اردکان منتظر احتشام الدّوله است که انشاء اللّه چند روزه‏ می‏رود.محمّد حسین خان،در طایفهء بویر احمدی است.ایلخانی والا شأن،این‏ دو نفر را می‏گوید که پیش بندی کرده باشد.نواحی ستّه،از این قرار است: دزکور،سمیرم علیا،فلارد،کرمایان،ونک،دردشت.به سلامتی وجود مبارک‏ روحنا فداه مالیات فلارد را هم خواهم گرفت.مگر آنکه دیوان به خرج من‏ بیاورد.اگر از فلارد تجاوز کردم،مقصر باشم.به ایلخانی مرقوم بفرمائید،تا حیات فلانی،از این خیالها بگذرد.صد هزار توان بدهی تمام فارس را بردارد و هزار مرتبه بهتر از عهدهء این کار برمی‏آید.من،چهار پنج فوج ساخلو می‏خواهم تا بتوانم نظم بدهم.او،پنج هزار سوار دارد که هیچ احتیاج به نوکر دیوان ندارد.من،قوّهء این را ندارم که از خود مال دیوان بدهم او،بخواهد صد هزار تومان می‏دهد که عوض هم نگیرد.من،پیر شده‏ام؛عاطل و باطل شده‏ام.او، جوان است و از محمّد خان بلوچ،خیلی بالاتر است که در عهد نادر شاه مرحوم، فرمانفرمای فارس بود.خداوند،از شرّ این مرد،دولت صد و پنجاه سالهء قاجاریّه‏ را،عموما و اولاد سلطنت عظمی را،خصوصا نگهدارد؛و از داراب خان،از بیضا خبر رسید که ایلخانی،سوار فرستاد جنس فلارد را تر و خشک می‏برند و از این‏ طرف این‏طور به عرض می‏رساند.فرهاد،12)45

امّا روشن است که معتمد الدّوله،در این تلگراف،آشکارا و بصراحت دروغ‏ می‏گوید و حمله و غارتگری خوانین قشقائی به فلارد را،کاملا انکار کرده‏ است.شخص ایلخانی،در کتابچهء خاطرات خود و اسکندر خان عکاشه،در کتاب«تاریخ ایل بختیاری»جریان این هجوم و غارتگری را،بتفصیل بیان‏ کرده‏اند46منطقهء فلارد و خانمیرزا،محلّ سکونت طایفهء بابادی عکاشه بوده‏ است.به هنگام هجوم داراب خان قشقائی و اتباعش به این منطقه و قتل و غارت در آنجا،طایفهء بابادی،مقاومت ورزیدند.امّا در جنگ قلعه افغان، مقاومت آنان شکسته شد و حتّی قشقائیها،حبیب اللّه خان پسر اسد اللّه خان‏ بابادی و پدر اسکندر خان مورّخ را اسیر کرده،با خود به گروگان بردند.47این‏ عمل قشقائیها،به احتمال خیلی زیاد،به دستور و تحریک معتمد الدّوله بوده‏ است.ایلخانی،در کتابچهء خاطرات خود،نوشته است:

«سرکار معتمد الدّوله،حاکم فارس،داراب خان قشقائی را،با جمعیّت‏ قشقائی فرستاد،آمدند.در خانه میرزا قدری و کلّی مال احمدی غارت کردند. نماندند.رفتند.امّا حبیب اللّه پسر آقا اسد اللّه عکاشه،در آن بین حاضر شد،جنگ‏ کرد.اسب او را زدند و خود او را گرفتند،بردند.»48اسکندر خان عکاشه هم، در این باره نوشته است:«...ایالت فارس هم،مدت زمانی بود که از بابت دولت‏ ابد مدّت،واگذار به حاجی فرهاد میرزای معتمد الدّوله بود.معظّم له هم،به جهانی‏ چند کمال عدوات را با ایلخانی داشتند.همیشه انتظار وقتی را داشت شاید وهنی و خسارتی بتواند به موقع به توابع یا خود ایلخانی وارد نمایند.این اوقات‏ -که مطّلع بود ایلخانی،عربستان مانده و حاجی ایل بیگی هم،مشرّف مکّهء معظّمه شده‏اند-وقت را غنیمت شمرده،حکم به داراب خان ایل بیگی نمود که‏ باید فلارد را بکلی نهب و یغما نمائید که از آبادی بیرون باشد.»49فلارد،از چند سال قبل از این،در دست حسینقلی خان ایلخانی بود.امّا پس از اینکه‏ داراب خان قشقائی،با حمایت حاکم فارس آن را تصرّف نمود،مأموری از فارس برای اخذ مالیات به آنجا گسیل گردید.50

امّا این،پایان ماجرا نبود.اسفندیار خان پسر بزرگ ایلخانی،واقعهء فلارد را به گوش ظلّ السلطان رسانید.وی،عصبانی و برافروخته شد و فورا با پدرش‏ تلگراف حضوری نموده،عرض کرد:«حاجی فرهاد میرزا،به کدام جهت‏ داراب خان قشقائی را با استعداد زیاد،غفلتا تحریک کرده،ریخته‏اند به قدر یک کرور،مال و اموال از قلمرو الین غلام-که از توابع بختیاری است-به‏ غارت و یغما برده‏اند.چند نفر مقتول و حبیب اللّه خان را-که یکی از نوکرهای‏ شخصی غلام است-در میدان جنگ اسیر کرده،برده‏اند.حالا منتظر حکم‏ شهریاری است تا چه فرمایند.»51شاه،بلافاصله تلگرافی به معتمد الدّوله زد که«حبیب اللّه خان بختیاری-که سمت نوکری به فرزند ارجمند[م‏]،ظلّ‏ السّلطان دارند.از قرار راپورت واصلهء ایشان،در نزاع قشقائی اسیر شده،اینک‏ به عموی کامکار،حکم می‏شود بفوریّت او را مرخّص نموده،با خلعت و عزّ، تفنگدار همراه نمود،ایشان را به وطن خود دعوت داده،قبض رسید به تهران‏ بفرستید.»52امّا معتمد الدّوله،به ناصر الدین شاه هشدار داد که ظلّ السّلطان و ایلخانی بختیاری،در پی آن هستند که مظفرالدّین میرزا را،از ولا یتعهدی محروم‏ و ظلّ السّلطان را جایگزین او کنند.53در پی دستورهای ناصر الدّین شاه به‏ عمویش،معتمد الدّوله-که تا آن زمان هرگونه جنگ و غارتگری قشقائیها را نسبت به بختیاریها انکار می‏نمود-مجبور گردید که بالافاصله خان بابادی را از دست داراب خان قشقائی گرفته،مورد عنایت قرار داده و با خلعت،روانهء ایل‏ بختیاری نماید.54.

با این وجود،نتایج و عواقب این منازعهء ایلی،برای معتمد الدّوله زودتر و برای ایلخانی بختیاری دیرتر فاجعه‏آمیز بود.حسینقلی ایلخانی و ظلّ السّلطان، کمر به تضعیف و شکست معتمد الدّوله بستند.معتمد الدّوله نیز،برای نابودی‏ ایلخانی و تضعیف ظلّ السّلطان،تلاش بی‏وقفه می‏کرد.قتل و غارتگری‏ قشقائیها،چنان ایلخانی را خشمگین نمود و بر افروخت که در کتابچهء خاطرات‏ خود،نوشت:«...باری،خداوند فرصت بدهد،وقتی قشقائی بیاید سرحد، تلافی از آنها بشود.حال که خیالم این است تلافی خوبی از آنها بکنم.تا مقدّر چه باشد!»55ایلخانی،در نامهء مشهورش به شاه،پس از برشمردن تحریکاتو غرض ورزیهای معتمد الدّوله،اظهار داشت که طی یک سال،ده هزار تومان‏ به رعیّت جانکی فلارد،خرابی رسانیده‏اند.56 اختلافات معتمد الدّوله،حاکم فارس و ظلّ السّلطان،حاکم اصفهان،پس‏ از جنگ بختیاری و قشقائی بر سر فلارد،به اوج خود رسید و تا آنجا پیش‏ رفت که به مکاتبات تند و طعنه‏آمیز میان اندو انجامید.ظلّ السّلطان،در نامهء تندی که به معتمد الدّوله نوشت،اظهار داشت که اگر حساب هزار تومان مالیات‏ فلارد بود،نامه‏ای می‏نوشتی تا خودم را به تو واگذار کنم.57معتمد الدّوله

نیز-که بی‏اعتنائی ایلخانی را نسبت به خود،به تحریک و پشتوانهء ظلّ السّلطان‏ می‏دانست.در نامه‏ای به او نوشت:

«آقا زادهء جوان!من،به قربات بروم.می‏بینم که در کوچهء پیجاپیچ شیر و ببر و پلنگ حسینقلی خان-که نادر این عهد است-به مثل شاه طهماسب صفویّه، بیچاره افتاده‏ای!تا کی خودت و خانوادهء قاجار را تمام کنی!»58

تحریکات و توطئه‏های معتمد الدّوله دربارهء ایلخانی و دشمنی روز افزون‏ وی،باعث گردید تا حسینقلی خان ایلخانی،برای دفاع از خود،به هر وسیله‏ای‏ متوسّل شود.ایلخانی چه به صورت حضوری و چه مکاتبه‏ای از معتمد الدّوله‏ نزد شاه شکایت نمود و حتّی تقاضای معافیت خود را از خدمت دولتی مطرح‏ نمود؛تقاضائی که قبلا از میرزا حسین خان سپهسالار نیز نموده بود؛امّا پذیرفته‏ نشده بود.ایلخانی،در نامهء معروفش به شاه-که از وی به جا مانده است-پس‏ از تشریح خدمات و جانفشانیهایش به دولت و شاه،از دشمنیها و تحریکات‏ معتمد الدّوله،این‏گونه شکوه نموده است:

«...باوجوداین همه خدمت،خدا را خوش نمی‏آید شب و روز از بی التفاتی سرکار نوّاب اشرف،معتمد الدّوله آرام نداشته باشم؛همه وقت در مرارت باشم.قشقائی در فارس،خانه زاد در عربستان،یک ماه راه؛می‏فرمایند: فلانی،آنها را تحریک کرده است!کد خدایان قشقائی،از فارس،راه یزد خراسان‏ می‏آیند طهران عراض می‏شوند و فرمان همایون به آنها مرحمت بشود بروند عربستان،بردهء سرکار نوّاب اشرف والا،حشمت الدّوله باشند!خانه زاد،چه‏ تقصیر دارم که باید مقصر باشم؟خدا کرم خان بویر احمدی،در بهبهان،در حکومت حضرت والا،ظلّ السّلطان روحی فداه با محمّد حسین خان،پسرش‏ نزاع می‏کند...محمّد حسین،رفت شیراز خدمت کرد؛مالیات داد.بعد جناب‏ معتمد الملک،حاکم شد.حاکم شد.محمّد حسین خان؛خدمت کرد؛بعد از چهار سال سرکار معتمد الدّوله،حاکم شده است.می‏فرمایند حسینقلی،از عربستان تحریک کرده‏ است؛این نزاع شده است.البته پارسال تا حال،ده هزار تومان خرابی به رعیّت‏ جانکی فلارد رسانیده‏اند.پارسال اسکندرخان،به ملک مهاجر آمد،دید،به‏ خانه‏زاد چه رجوعی دارد که سرکار معتمد الدّوله،خانه زاد را صدمه می‏زنند؛ مقصر می‏فرمایند...»59ایلخانی،در ادامه از ناصر الدّین شاه می‏خواهد که او را از خدمات دولتی معاف و مرخّص نماید تا در نجف اشرف،به عبادت مشغول‏ گردد:«...قبلهء عالم،تصدیق بفرمایند پیر شده‏ام.سی سال خدمت کرده‏ام.دیگر قوّهء این‏گونه صدمات را ندارم.عمر خانه زاد هم،به آخر رسیده است.قبلهء عالم را،قسم می‏دهم به خالق عالم و به فرق شکافتهء امیر المومنین علیه السلام‏ خانه‏زاد را آزاد بفرمائید،مرخّص نجف اشرف بشوم...در نجف اشرف،دعاگو باشم.حکم،حکم قبلهء عالم است.»60

امّا شاه،به خط خود در حاشیهء نامهء ایلخانی،ضمن اعلام رضایت از خدمات وی،او را از گوشه نشینی در خاک خارج،منع و به ادامهء خدمت تشویق‏ نمود.دربارهء اختلاف وی با قشقائیها و معتمد الدّوله نیز،نوشت:«در قوّهء قشقائیها و عرایض معتمد الدّوله،آنچه جناب سپهسالار اعظم با تو حرف زد،با تلگراف‏ بفرست.البته همان طور معمول بدارند.در حقیقت،هر قسم خدمت بتو رجوع‏ شود،باید فورا انجام برساند.معتمد الدّوله هم،شخصا بعد از این،از خدمات شما عرض خواهد کرد و راضی خواهد شد.از التفات ما نسبت به خود و اولاد خود، خاطر جمع باشد و هرگز خیال استعفا در خدمت نکند.شاه»61

امّا به رغم نوشتهء شاه،خصومت و دشمنی میان معتمد الدّوله و حسینقلی خان ایلخانی،نه تنها کاهش نیافت و به پایان نرسید،بلکه برعکس، بر شدّت آن افزوده گشت و به اوج خود رسید.به عبارت دیگر،شاه،نتوانست‏ عموی پیر و لجوج خود را با حسینقلی خان بختیاری آشتی دهد و بر سر لطف‏ آورد.او،همچنان به تحریک و توطئه بر ضدّ ایلخانی و نگارش نامه‏ها و تلگرافهای تندی بر ضدّ او،به شاه و ظلّ السّلطان ادامه داد.ایلخانی نیز،نه تنها عقب ننشست بلکه با قدرت تمام،در مقابل او ایستاد،مطابق نوشتهء ظلّ السّلطان، ایلخانی،نامه‏ای به معتمد الدّوله نوشته و تهدید کرده بود که پنج هزار سوار بختیاری می‏فرستم،چنین و چنانت کنند.معتمد الدوله نیز،اصل نامهء ایلخانی‏ را،برای شاه فرستاد،با شرحی که این‏چنین برنامه نوشته بود:«جدّ ما، محمّد حسن خان،با سی سوار خروج کرد.تو،از شخصی که پنج هزار سوار دارد و به خطّ خودش،به حاکم فارس می‏نویسد،نمی‏ترسی؟62همچنین، معتمد الدّوله،در نامهء دیگری که به ظلّ السّلطان نوشت،به قدرت و توانایی‏ ایلخانی،این‏گونه اشاره کرد:

«...در باب مقرّب الخاقان،حسینقلی خان ایلخانی،مرقوم فرمودید که‏ حضرت والا،او را عاقل و کاردان به جای آورده‏اند.مشارالیه،همینطور است‏ که در حضور مبارک جلوه کرده‏است و این بنده نیز،بر این عقیده‏ام و او را چنین می‏نمایم.زیرا که اگر چنین نبود،هفت لنگ و چهار لنگ را صاحب‏ نمی‏شد.چهار محال و فریدن را تصاحب نمی‏کرد.جانکی و رامهرمز را صاحب‏ نمی‏شد.از خاک بروجرد تا سر حدّ فارس،در تحت اختیار او نبود که حالا در صدد تصرّف سر حدّات و ایلات فارس باشد!ولیکن عقلا هر قدر کافی باشند. و بخت هم مساعدت جدی...پا را از اندازهء خود بیرون نمی‏گذارند و این عبارت‏ که او می‏نویسد،مرقوم نمی‏فرمایند.حضرت والا-که شاهنشاهزاده و ولینعمت زاه و آقا زاده هستید-پنج هزار سوار ندارید و این عبارت را-که‏ او می‏نویسد-مرقوم نمی‏فرمائید...»63

اختلافات معتمد الدّوله و ایلخانی با یکدیگر،بویژه بر سر مالکیّت فلارد، باعث گردید تا ایلخانی،در سفر خود به تهران و رسیدن به حضور شاه در سال‏ 1297 ه.ق.،قضیهء فلارد را مطرح نماید.64این هنگام ظل السّلطان نیز،به تهران‏ رفته،به حضور شاه رسیده،سپس به اصفهان بازگشت.به احتمال زیاد،هم ظلّ‏ السّلطان و هم ایلخانی،دربارهء اقدامات و تحریکات معتمد الدّوله،به‏طور مفصّل‏ با شاه صحبت کردند.56ایلخانی،در کتابچهء خود نوشته است:«من،به جهت‏ کار فلارد-که معتمد الدّوله،ادعا می‏کرد-ماندم.هشت روز بعد از شاهزاده،شاه، یک قبضه شمشیر جواهر نشان به من مرحمت فرموده،مرخّص فرمود.»66 امّا ایلخانی،هیچ مطلبی دیگر دربارهء سرانجام حلّ مسئلهء فلارد ننوشته‏ است.زیرا که او و ظلّ السّلطان،به موفقیت بزرگتری نائل گردیده و هدف‏ مهمتری را به دست آورده بودند.آن موفقیّت و هدف،چیزی جز عزل‏ معتمد الدّوله از حکومت فارس نبود.سرانجام پس از ملاقات شاهزاده و حسینقلی خان ایلخانی با شاه،او بالاخره تصمیم خود را گرفت و پسر نورچشمی خود را بر عموی یکدندهء خویش ترجیح داد.او،در سال 1298 ه.ق.،معتمد الدّوله را عزل و به تهران احضار نمود.جانشین وی در حکومت فارس، کسی جز جلال الدّوله،پسر ظلّ السّلطان نبود.67با عزل معتمد الدّوله-که‏ حامی اصلی داراب خان قشقائی بود-ایلخانی،موقع را برای گرفتن انتقام‏ غارتگری قشقائیها در فلارد و خانمیرزا مناسب دید.امّا در همان مواقع،ظل‏ السّلطان،او را به اصفهان احضار کرد.داراب خان قشقائی هم،به اصفهان آمده‏ بود.ایلخانی،نوشته است.

«حضرت والا،خواست مرا با او صلح دهد.به واسطهء آن هرزگی او،قبول‏ نکردم.عرض کردم.اگر می‏خواهید من از این غارتی بختیاری-که با ارسال‏ قشقائی برد-بگذرم،تلافی نکنم،باید داراب خان معزول بشود،سلطان محمّد خان،ایلخانی؛و حاج نصر اللّه خان،ایلبگی قشقائی بشوند.حضرت والا هم، مرحمت فرموده،داراب خان را معزول کرد.سلطان محمّد خان،ایلخانی و حاج نصر اللّه خان،[پسر دختر اسد خان بهداروند]ایلبگی،حاکم قشقائی شدند.» 68

به نظر می‏رسد که تا اینجا علی الظّاهر،اوضاع بر وفق مراد و خواستهء ایلخانی بوده است.زیرا که دشمنانش چون معتمد الدّوله و داراب خان،عزل و دوستان و متحدانش چون جلال الدّوله،پسر ظلّ السلطان و سلطان محمّد خان‏ و نصر اللّه خان قشقائی،منصوب گردیده بودند؛و این منتهای آرزوی ایلخانی‏ بود!امّا آیندهء نه چندان دور(کمتر از یکسال بعد)ثابت کرد که ایلخانی نیز،نه تنها بازی را نبرده است بلکه آن را به قیمت جان خود باخته است!

حسینقلی خان ایلخانی،به واسطهء عصبیّت ایلی و روحیّهء کوه نشینی و دلاوری خود،در مقابل معتمد الدّوله و حتّی دیگر مقامات دربار و دولت قاجار، کوتاه نمی‏آمد.او،در جنگ قدرت و رقابتی که با معتمد الدّوله داشت،قدرت‏ و توان خود را متجلّی ساخت.امری که هیچگاه خوشایند نظام قاجاریّه نبود. زیرا که شاهان،شاهزادگان و حکّام قاجاری،حیات افراد قدرتمند را،مطابق‏ قاموس سیاسی خود برنتابیده،آنان را به هر صورت ممکن نابود می‏ساختند. طرز برخورد ایلخانی با معتمد الدّوله نیز،قدرت وی را به همگان نشان داده‏ بود.ظلّ السّلطان،حامی و متّحد حسینقلی خان ایلخانی،که خود،از خدمات‏ وی،بهرهء زیادی برده بود-دربارهء این قدرت نمایی و روحیّهء صراحت لهجه‏ و رک گویی ایلخانی،نوشته است:

«حسینقلی خان هم،خود را به لری زده بود.با وجودی که همه چیز را خوب می‏دانست،بعضی حرفها،از ذهنش می‏پرانید که با رعیّتی و نوکری و چاکری،دور بود و حقّ او نبود این اظهارات را بکند.هرچه هم به او نصیحت‏ می‏کردم،بی‏ثمر بود!»69

ناصر الدّین شاه-که اتّهامات معتمد الدّوله بر ضدّ ایلخانی و شایعات دیگر دربارهء ازدیاد قدرت و ثروتش،او را به وادی وحشت و سوء ظن کشانیده بود -سرانجام تصمیم به تحقیق بیشتر دربارهء میرزان قدرت،نفوذ و ثروت ایلخانی‏ گرفت.او،حاجی عبد الغفّار الملک را،به بهانهء بازدید از سدّ اهواز و حاجی نایب را،به بهانهء خرید اسب،روانهء مناطق خوزستان و چهار محال و بختیاری نمود.70گزارشهائی که این دو معتمد شاه،به وی ارائه کردند،نه تنها به نفع حسینقلی خان ایلخانی نبود بلکه یر اتّهامات وی شایعات دیگر،مهر تایید گذاشت لذا شاه تصمیم به نابودی ایخانی گرفت و این تصمیم را توسّط پسر خود،ظل السّلطان،دوست و حامی سابق ایلخانی،اجرا نمود.شاه،ظلّ‏ السّلطان را،احضار نمود و مطلب را این‏چنین با وی در میان گذاشت:

«...روزی دیدم حاجی معین السّلطان،داماد من-که حاجب الدّولهء شاه‏ بود-آمد گفت:«شاه،فرمایش دارد.باری بعد از شرفیابی و از اتاق به اتاق رفتن‏ و بعد از مدّتی سکوت،بیاناتی فرمودند:برده از روی کار برداشتند و سه کتابچه‏ -که به خطّ معتمد الدّوله،علیه ما و یکی به خطّ حاج نجم الدّوله و یکی به خطّ حاج نایب بود-رببه من دادند.گفتند:اینها را بخوان و فکرهایت را بکن و عقیدهء خودت را یکی کرده،به من عرض کن و سفارشات،در حفظ این مطلب و تاکید این مطلب و نظر آخرین،این بود که امروز تخت سلطنت و تاج قاجار، به یک موئی بسته و آن مو،در دست تو؛و یک قیچی بسیار تندی،حسینقلی خان‏ گرفته،می‏خواهد این مو را قطع کند!تو که تقریبا همه کاره هستی،چه می‏گوئی‏ و چه خیال داری و صلاح دولت چیست؟من،شبانه آمدم تا یک هفتهء تمام، این کتابچه‏ها را مفصلا خواند.دیدم تمام،اباطیل است که این سه بد ذات، بافته‏اند که حسینقلی خان،مرا فریب داده،می‏خواهد به دستیاری من،خیانتهای‏ بزرگ و به من و دولت بکند و تقریبا من را شریک در این کار!»71

ظلّ السّلطان-که اکنون خود را در مظّان اتّهام دیده و پی برده بود که دیگران‏ و حتّی شخص شاه،او را شریک و همدست ایلخانی می‏دانند-تصمیم گرفت‏ که دستور پدرش را اجرا نموده و خود را از این اتّهام رهانده و وفاداری خود را به سلطنت،به اثبات برساند.لذا با عجله،ایلخانی را به اصفهان احضار نمود. ایلخانی،همه ساله پس از اینکه در فصل بهار،از خوزستان،به چهار محال و بختیاری باز می‏گشت،به دیدار شاهزاده،به اصفهان می‏رفت.امّا این سال،با سالهای گذشته تفاوت می‏کرد.او،حبس یا مرگ خود را پیش‏بینی نموده‏ بود.72امّا با این وجود و به رغم اینکه برادرانش،او را از رفتن به اصفهان‏ بر حذر داشتند73به اصفهان عزیمت کرد و پس از دیدار با ظلّ السّلطان،در شب 27 رجب 1299 ه.ق.،به دستور وی،با قهوهء قجری یا به روایت دیگر،خفه‏ شدن با طناب،به قتل رسید.منشی وی،میرزا پرویز خان بابادی،دربارهء تاریخ‏ مرگ وی سرود:

«

در هزار و سیصد هجری که یک سالش کم است‏ ایلخانی مرد و ما را در غم او ماتم است.

»

 

نویسنده:غفار پوربختیار استاد دانشگاه ازاد شوشتر منابع:

(1)-دانشجوی دکتری تاریخ دانشگاه تهران.

(2)-سردار ظفر بختیاری،خسرو خان،یادداشتها و خاطرات،انتشارات یساولی(فرهنگسرا)چاپ اول،تهران 1362،صص 35.36؛گارثویت،جن راف،بختیاری در آئینه تاریخ، ترجمهء مهراب امیری،انتشارات آنزان و سهند،بی‏چا،تهران 1375 ص 86؛ مکین روز،الیزابت،با من به سرزمین بختیاری بیائید،ترجمهء مهراب امیری،انتشارات‏ سهند،چاپ اوّل،تهران 1373،ص 166.

(3)-گارثویت،جن راف،تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری،ترجمهء مهراب امیری،انتشارات سهند،چاپ اول،تهران 1373،ص 141.

(5)-مکبن روز،ص 166؛سردار ظفر،ص 48.

(6)-میرزائی درّه شوری،غلامرضا،بختیاریها و قاجاریّه،انتشارات ایل،بی‏چاه،شهرکرد، بی‏تا،ص 149.

(1977)p.151.ANILUSION OFUNITY,Int.J.middle East study.87-garthwaite,gener,THEBAKHTIYARIILKHANI:

(8)-گارثویت،همان،ص 96؛میرزای،ص 150 و

151- Garthwaite,ibid,p (9)-لایارد،استاک،بیشوب،لینچ،ویلسون،سیری در قلمرو بختیاری و عشایر بومی خوزستان، ترجمه و حواشی از مهراب امیری،انتشارات فرهنگسرا،چاپ اوّل،تهران 1371،ص‏ 200.

(10)-گارثویت،بختیاری رد آئینه تاریخ،ص 147(کتابچهء خاطرات ایلخانی).

(11)-همان،ص 151(کتابچهء خاطرات ایلخانی).

(12)-صفائی،ابراهیم،یکصد سند تاریخی،انتشارات بابک،چاپ دوّم،تهران،بی‏تا،ص 212 (سند صدم).

(13)-همان.

(14)-سعیدی سیرجانی،علی اکبر،مجموعهء گزارشهای خفیه نویسان انگلیس در ولایت‏ جنوبی ایران،انتشارات نوین

/ 0 نظر / 1548 بازدید