ناگفته های جنگ ایران و عراق از زبان وزیر امور خارجه دولت بازرگان

 ما از اسفند ۵۷ حمله عراق به ایران را مطرح کردیم، بنابراین جنگ قابل پیش‌بینی و پیشگیری بود. البته از نظر دیپلماسی قابل پیشگیری‌ بود و نه از نظر نظامی. به همین دلیل در اسفندماه که آن درگیری‌ها رخ داد، آقای الیاسین، سفیر عراق در تهران را احضار کردیم. من در نخست‌وزیری بودم. من و مرحوم بازرگان با الیاسین صحبت کردیم، گفت آقا من خودم طرفدار انقلاب شما هستم. بعد گله کرد، گفت آقای حسن البکر پیام تبریکی برای آقای خمینی به مناسبت پیروزی انقلاب فرستاده است که در راستای حسن روابط است، ولی پاسخ به پیام ایشان خیلی موهن است. ما گفتیم خیر، چنین پاسخی داده نشده، الیاسین پاسخ را به ما نشان داد. پاسخی که در روزنامه‌ها منتشر شده بود با نامه‌ای که فرستاده بودند، متفاوت بود. یک جایی، یک کسی در آن پاسخ دخل و تصرف کرده‌ بود. الان من قصد ندارم که آن را باز کنم.

 متنی که در روزنامه‌ها منتشر شده بود، منعطف‌تر از آن نامه بود؟

 بله. گفت این را برای ما فرستاده‌اند. بعد ما با هم صحبت کردیم و گفتیم اگر آقای خمینی لب ‌تر کند، شیعیان عراق برخواهند خاست، این به نفعتان نیست و بروید موضوع را درست کنید. دولت عراق به دولت ایران یادداشت رسمی داد و از وقوع این حادثه اظهار تاسف کرد. پذیرفت که اشتباه کرده و موافقت کرد خسارات وارد شده را جبران کند. در روابط دیپلماتیک چه توقعی می‌توان داشت؟ اگر ما اصرار می‌کردیم که عراق عمداً و با قصد و نیت دیگری این درگیری را شروع کرده، باید وارد جنگ می‌شدیم. ولی وقتی که دولت مقابل می‌پذیرد اشتباه کرده است و می‌گوید جبران می‌کنم، دیگر باید برای ما کافی باشد. پس از آن آقای دکتر جمشید حقگو، استاندار وقت آذربایجان غربی به عنوان نماینده دولت ایران با استاندار سلیمانیه به نمایندگی از دولت عراق دیدار کرد و در بازدید از دهات‌ها مرزی آسیب‌دیده، خسارت وارده را برآورد کردند. استقبال عراق از آقای دکتر حقگو، به عنوان نماینده ویژه ایران بسیار محترمانه بود. این برخورد آشتی‌جویانه بود. حتی او را از سلیمانیه با ماشین‌های خودشان به کربلا و عتبات بردند و زیارت کرد و برگشت. این کار‌ها انجام شد اما آیا دولت عراق علی‌الاطلاق دنبال جنگ بود یا نه، ارزیابی ما آن بود که بله، در پی آن بود. اما این بدان معنا نبود که خواستن، توانستن است. حالا من در خاطراتم درباره روابط با عراق، تمام اسناد آن را آورده‌ام.

 دولت صدام در مورد حمله به ایران هم مصمم بود، هم مردد. کشورهایی در منطقه، مثل کویت، آمادگی‌ داشتند که میان ایران و عراق برای بهبود روابط وساطت کنند. حافظ اسد، رئیس‌جمهور وقت سوریه هم برای میانجی‌گری اعلام آمادگی‌ کرده بود. در شهریور ۱۳۵۸ که برای شرکت در اجلاس سران کشورهای عدم تعهد به هاوانا سفر کرده بودم، در مذاکره با رهبران دولت‌های عربی به آن‌ها گفتم که شما عرب زبان هستید و زبان این عرب [صدام حسین] را بهتر بلد هستید. بروید صحبت کنید. باید شما عرب‌ها به ما یک جایزه بدهید که شاه، بزرگترین حامی اسرائیل در منطقه را سرنگون کرده‌ایم. حالا چرا عراق آمده و قوای خودش را در مرز‌های ایران تمرکز داده است؟ محور اصلی سیاست دولت موقت در رابطه با عراق این بود که از جنگ پیشگیری کند. اما دولت ایران تنها کنشگر این روابط نبود. متاسفانه کسانی رفته‌ بودند در صدا و سیما مثل آقای محتشمی‌پور، محمدعلی هادی و موسوی خوئینی‌ها که در برنامه‌هایی که به زبان عربی از رادیو و تلویزیون ایران پخش می‌شد، تبلیغات مخربی داشتند، به نحوی که آقای دعایی، سفیر ایران در عراق چند بار در جلسات شورای انقلاب به این برنامه‌ها اعتراض کرد و گفت مگر شما قصد راه‌اندازی جنگ دارید که این برنامه‌ها را اجرا می‌کنند؟ صدا و سیمای ایران خبری پخش کرد که «امروز در کربلا هزاران نفر به خیابان‌ها ریخته‌اند و تظاهرات کردند و شورش شده است.» آقای دعایی زنگ ‌زد و ‌گفت والله هیچ خبری نبوده، من خودم آنجا بودم. علاوه بر آن، آقای غرضی استاندار خوزستان بود، عده‌ای از معارضان عراقی وابسته به حزب الدعوه از عراق به اهواز رفتند و با استفاده از امکانات استانداری، برنامه‌های رادیویی اجرا می‌کردند که مضمون همۀ آن‌ها تبلیغ علیه دولت عراق و شخص صدام بود.

 آیا اطلاعاتی هم درباره آمادگی دولت عراق برای حمله نظامی به ایران داشتید؟

 پس از انقلاب، آقای حمید آهنگران، برادر صادق آهنگران - که با او از نظر فکری متفاوت است - و از اعضای فعال انجمن اسلامی دانشجویان در آمریکا که در رشته ارتباطات تحصیل کرده بود، مسوول صدا و سیمای خوزستان شد. او از رفت‌و‌آمدهای نظامی در مرز ایران و عراق با هلی‌کوپتر صدا و سیما فیلم گرفته بود. فیلم‌هایش موجود است. خودش هم اهل دزفول است و حتی رشته ارتباطات را با تشویق من انتخاب کرد. آهنگران مرتب به وزارت امور خارجه می‌آمد و جزئیات همه تحرکات عراقی‌ها را در اهواز و خرمشهر به من گزارش می‌داد. اخیرا ترجمه مقاله‌ای از مارک گازیوروسکی، پژوهشگر آمریکایی درباره سفر جورج کیو، مامور سیا به تهران منتشر شد که مدعی بود کیو اطلاعاتی درباره آمادگی عراق برای جنگ با ایران به هیات ایرانی (بازرگان، امیرانتظام و یزدی) داده است که آن‌ها پس از استعفای دولت موقت این اطلاعات را در اختیار جانشینان خود نگذاشتند. من در پاسخ به آن مقاله نوشتم که اطلاعات ما از آمادگی عراق برای حمله نظامی بیشتر از آنچه بود که کیو داد، چون از کانال‌های مختلف اطلاعات به ما می‌رسید. هم آقای حمید آهنگران اطلاعات را به ما می‌داد، هم افسران شیعه عراقی که در عراق بودند، با ترتیبی که داده شد به دیدار آقای دکتر علی شمس اردکانی سفیر ایران در کویت می‌رفتند و گزارش فعالیت‌های ارتش عراق را به او می‌دادند. این افسران عراقی حتی به آقای شمس اردکانی گزارش داده بودند که ارتش عراق در چه روز و ساعتی و از کدام نقطه به ایران حمله خواهد کرد. آقای شمس اردکانی هم این را به صورت تلگراف و رمز به وزارت امور خارجه فرستاد. کسی که در دولت آقای موسوی به عنوان کفیل وزارت امور خارجه معین شده بود، بدون توجه به اهمیت این تلگراف، در حاشیه آن می‌نویسد که ملاحظه‌ شد، بایگانی شود. در حالی که این باید فوری به نظر امام و دولت و شورای انقلاب ‌رسانده می‌شد.

 اطلاعاتی که جورج کیو به شما داد، از این جهت که متکی بر منابع اطلاعاتی دیگری بود، هیچ نکتۀ جدیدی نداشت؟

 اطلاعاتی که آن‌ها در اختیار ما گذاشتند، دربارۀ جابجایی نیروهای زرهی ارتش عراق از غرب کشور به شرق، یعنی از مرزهای اردن به مرزهای ایران بود. گازیوروسکی نوشته دولت بازرگان، این اطلاعات را در اختیار هیچ کس قرار نداد. این اطلاعات اصلاً برای ما هیچ اهمیتی نداشت. ما خیلی بیشتر از این در جریان بودیم. کیو اطلاعاتی هم درباره مراکز گازی آسیای مرکزی در اختیار ما گذاشت که اطلاعات درخوری نبود. البته اولین بار نیست که نهضت آزادی را متهم به سهل‌انگاری درباره جلوگیری از حمله عراق کرده‌اند. نهضت آزادی بیانیه‌ای در اول تیر ۱۳۶۴ صادر کرد که به این ادعا‌ها پاسخ داد: «از نظر دولت موقت مساله تنها این نبود که عراق درصدد حمله به ایران است بلکه مساله این بود که با توجه به ماهیت شناخته شده رژیم بعثی صدام در عراق آیا انقلاب ایران باید طوری رفتار کند که بهانه‌ای به دست آن رژیم بعثی بدهد تا حمله خود را توجیه کند یا برعکس باید تمهیداتی را به کار گرفت که مانع حمله عراق به ایران شد و یا حداقل زمان حمله را هرچه بیشتر به تعویق انداخت تا شرایط داخلی به آنچنان انسجامی برسد که بتوان در برای تهاجم نیروهای خارجی مقاومت کرد و آن را دفع نمود. دولت موقت روش اول را انتخاب کرد یعنی کوشید توطئه عراق را خنثی کند و از درگیری در زمانی که به نفع دشمن است اجتناب ورزد. در برابر این توطئه‌ها دولت موقت از موضع قدرت اما صریح و قاطع و با یک دیپلماسی حساب شده با دولت عراق برخورد نمود. روش و عملکرد دولت موقت باعث شد که دولت عراق کتباً طی یادداشتی رسمی به دولت ایران به بمباران دهکده‌های مرزی توسط هواپیماهای خود اعتراف و ضمن قبول اشتباه و عذرخواهی آمادگی خود را برای پرداخت غرامت خسارات وارده اعلام نماید.»

  آمریکایی‌ها از اینکه این اطلاعات را در اختیار شما قرار دهند، چه هدفی داشتند؟ می‌خواستند با مطلع کردن و آمادگی ایران برای مقابله با تهاجم نظامی، نوعی توازن قوا برقرار کنند؟

 من به عنوان معاون نخست‌وزیر در امور انقلاب، مسئول شورای امنیت ملی بودم. مهندس بازرگان نخست‌وزیر، وزیران امور خارجه و کشور و فرماندهان نیروهای سه‌گانه ارتش هم عضو این شورا بودند. دکتر چمران هم عضو شورا بود. پس از اینکه به وزارت امور خارجه رفتم، باز هم عضو این شورا بودم، اما مهندس بازرگان مسئولیت شورا را بر عهده گرفت. نظر بازرگان این بود حال که سیستم امنیتی‌ ‌ما مختل شده، به روس‌ها و آمریکایی‌ها پیشنهاد بدهیم اطلاعاتی که هر یک درباره تحریکات دیگری در ایران دارند، در اختیار ما بگذارند. اعضای شورای امنیت ملی با این پیشنهاد بازرگان موافقت کردند. روس‌ها می‌گفتند که آمریکایی‌ها در کردستان در حال تحریک کردن هستند. ما به روس‌ها بگوییم شما اگر اطلاعات دقیقی دارید به ما بدهید. آمریکایی‌ها هم می‌گفتند روس‌ها هستند که این کار را می‌کنند. ما به آمریکایی بگوییم اطلاعاتتان را به ما بدهید. روس‌ها به ما هیچ چیز اطلاعاتی نمی‌دادند. این اولین موردی بود که آمریکایی‌ها خواستند امتحان کنند. بلافاصله بعد از جلسه با جورج کیو، من و مهندس بازرگان و امیرانتظام نشستیم و سه نفری اطلاعات ارائه شده کیو را بررسی کردیم. جمع‌بندی این بود که اطلاعاتی که آمریکایی‌ها دادند برای ما تازگی ندارد. پس چرا این کار را کردند؟ خواستند مزه دهن ما را بفهمند.

 یعنی می‌خواستند از شما دربارۀ روس‌ها اطلاعات بگیرند؟

 نه. می‌خواستند ببینند برخورد ما در رابطه با مبادله اطلاعات امنیتی، چگونه خواهد بود. ما اطلاعاتی به آن‌ها ندادیم، در واقع اطلاعات گرفتیم. اما چه شده که یک مامور برجسته سیا از آمریکا به ایران می‌آید - جورج کیو قبلاً ایران بود و فارسی هم می‌دانست - و چه چیزی را می‌خواهد به ما بگوید؟ من در آن جلسه هم با صراحت گفتم این‌ها خواستند که درباره تبادل اطلاعات امنیتی مزه دهن دولت ایران را بفهمند. خب طبیعی است که اول باید این کار را بکنند، بعد چنانچه این تصمیم تبدیل به یک روند شد، ما در آن روند مسائلی را مطرح کنیم. اما ما آن‌ها را صادق ندیدیم و به همین دلیل، اقدام آن‌ها را جدی‌ نگرفتیم.

 جورج کیو به چه عنوانی به ایران آمده بود؟ چه کسی سفرش به ایران را هماهنگ کرد؟

 آقای امیرانتظام سفیر ایران در اسکاندیناوی بود. افراد مختلف در چند نوبت با او تماس گرفته بودند، مثلاً آقای شاپور ریپور‌تر از لندن به امیرانتظام زنگ زده بود. امیرانتظام به ما تلکس محرمانه زد که ریپور‌تر می‌گوید در منزلش در آدرسی که داده بود، اسناد زیادی دربارۀ کودتای ۲۸ مرداد وجود دارد، قبل از اینکه به دست نامحرمان بیفتد، شما بروید و آن‌ها را بردارید.

 اسناد به دست شما افتاد؟

 ما افرادی را به آن نشانی فرستادیم اما قبل از ما رفته بودند و هر چه در آن خانه بود را برده بودند.

 چه کسانی رفته بودند؟

 از طرف آیت‌الله ملکی رفته بودند. در ‌‌نهایت هم معلوم نشد که آن اسناد چه شد؟

 جورج کیو هم با آقای امیرانتظام تماس گرفته بود؟

 او از لندن زنگ می‌زند به آقای مهندس عباس امیرانتظام که پیش از آن معاون نخست‌وزیر در امور انقلاب و مورد اعتماد نخست‌وزیر بود و سفیر ایران در اسکاندیناوی شده بود. طبیعی است در میان سفرایی که در اروپا تعیین کرده بودیم، اگر قرار بود موضوعی منتقل شود، از طریق امیرانتظام انجام می‌شد، چون به غیر از امیرانتظام ما دو سفیر کارکشته داشتیم. یکی آقای امیراعلایی در پاریس بود، یکی هم آقای مهندس فریور در سوئیس. فریور آن قدر سیاسی نبود، اصلاً وارد این مقولات نمی‌شد. ما در سوئیس هم کار زیادی نداشتیم. فریور شخصیت برجسته‌ای داشت، امیراعلایی هم همین‌طور بود، ولی امیرانتظام فرق می‌کرد. او در حوادث انقلاب بود و با مهندس بازرگان روابط نزدیکی داشت و مورد اعتماد و معاونش در نخست‌وزیری بود. بنابراین طبیعی بود که آمریکایی‌ها یا انگلیسی‌ها با امیرانتظام تماس بگیرند. جورج کیو در تماس با امیرانتظام گفت که ما اطلاعاتی داریم و حاضریم به ایران بیاییم، شما ترتیبی دهید که این‌ها را در اختیار شما قرار دهیم. امیرانتظام هم از مهندس بازرگان و من استمزاج می‌کند، من گفتم موافقم که بیایند و ببینیم که چه می‌گویند. در واقع ما در را نبندیم. اما هر نوع تصمیمی را بگذاریم بعد از اینکه آمدند و اطلاعاتشان را ارائه دادند، آن وقت تصمیم بگیریم که چه کنیم. بعد از آن هم عرض کردم که جمع‌بندی ما این بود که آن‌ها قصد جدی ندارند. می‌خواهند یک ذره با ما بازی کنند، شرایط ایران هم طوری نیست که ما وارد این بازی شویم. به همین دلیل‌‌ همان یکبار بود و تمام شد.

 به اطلاعاتی که افسران عراقی به آقای شمس اردکانی در کویت می‌دادند اشاره کردید. این کانال اطلاعاتی با آن افسران پیش از انقلاب هم وجود داشت؟

 بله، من پس از انقلاب گزارش‌های ساواک را در مرکز اسناد که زیر نظر معاون نخست‌وزیر در امور انقلاب بود، دیدم که گزارش‌های ارتش عراق قبل از اینکه به دست رئیس‌جمهور عراق برسد، به ایران می‌آمده است. یکی از مدیران کل ساواک به نام کاوه را خواستم که بعدا از ایران رفت. او را با خودم به مرکز اسناد بردم. درباره این گزارش‌ها پرسیدم و او به من توضیح داد و گفت این افسران شیعه عراقی برای ایران کار می‌کردند. آن‌ها گزارش‌هایشان را در پاکت می‌‌گذاشتند و به رمه‌دارانی می‌دادند که در مرز رفت‌وآمد دارند. آن‌ها هم این گزارش‌ها را به مامور ساواک در اولین ایستگاه در نزدیکترین شهر مرزی می‌دادند، مثلاً در ایلام یا خانقین و از آنجا هم به تهران ‌فرستاده می‌شد. بعد از انقلاب، این شبکه به هم خورد، چون دیگر نه ماموران ساواک آنجا بودند و نه ارتباط با رمه‌داران برقرار بود. افسران عراقی با آقای دعایی، سفیر ایران در بغداد به طور غیرمستقیم تماس گرفتند و کسب تکلیف کردند. آقای دعایی به من گزارش دادند و پاسخ داده شد که به آن‌ها بگویید بروند به کویت مستقیماً به سفیر ما گزارش دهند، چون عراقی‌ها بدون گذرنامه می‌توانستند به کویت بروند و تردد راحت بود. آن‌ها هم این اطلاعات را می‌بردند و مستقیماً به دکتر شمس اردکانی می‌دادند.

 این افسران عراقی عضو حزب الدعوه بودند؟

 نه. علاقه‌مند به ایران بودند. مخالف حزب بعث بودند. لزوماً هم همه‌شان شیعه نبودند. چون در داخل ارتش عراق کسانی بودند که با سیاست‌های صدام موافق نبودند. صدام هیچ‌وقت سابقه نظامی نداشت، بنابراین در میان نظامی‌ها هم ناراضی وجود داشت.

  گفتید که کشورهایی در منطقه مثل کویت، آمادگی‌ داشتند که میان ایران و عراق برای بهبود روابط وساطت کنند. آقای شمس اردکانی در مصاحبه‌ای گفته: «برای سفر به تهران با پرواز Kuwait airway می‌آمدم که متوجه شدم به جای پرواز از آسمان آبادان، اهواز و حرکت به سمت تهران، از مسیر دریا، بحرین و بوشهر به سمت تهران آمد و بر مدت پرواز حدود چهل دقیقه افزوده شد. شیخ صباح امیر فعلی کویت در آن زمان وزیر امور خارجه این کشور بود که چندی قبلش سفری به بغداد داشت و به نظر می‌رسید توافق مهمی با صدام برای حمله به ایران کرده است. صدام هم طی سفری در تابستان ۵۹ به ریاض جلسه‌ای با سعودی‌ها، کویتی‌ها و اماراتی‌ها داشت که گویا نقشه جنگ با ایران را در آن جلسه ریختند. من از تغییر مسیر آن پرواز کویتی فهمیدم که کویتی‌ها از جنگ عراق با ایران مطلعند و به همین دلیل مسیر پروازشان را تغییر داده‌اند اما از زمان دقیق حمله اطلاعی ندارند. برای بازگشت به کویت با هواپیمایی هما رفتم که‌‌‌ همان مسیر همیشگی را طی می‌کرد. این نشان می‌داد که اطلاعاتی که من به تهران داده بودم، مسیر خوبی را نیافته بود و به آن ترتیب اثر نداده بودند و هما بی‌خبر از توطئه از روی منطقه‌ای که برای جنگ آماده می‌شدند می‌پرد!» با این توضیحات به نظر می‌رسد که نقش کویت در آستانه جنگ، دیگر میانجی‌گری نبود، بلکه به نوعی نقش مطلع و حامی جنگ را داشت.

 همه این‌ها بعد از گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران است. قبل از گروگانگیری، کویت هرگز موافق حمله عراق نبود. عربستان هم نبود. اما وقتی که گروگانگیری شد، طبیعی است عربستان سعودی که با سیاست‌های آمریکا هماهنگ است، موافق حمله باشد. قبل از آغاز جنگ، موضوع طبس رخ داد. عملیات ناکام نیروهای نظامی آمریکا در طبس برای کار‌تر یک آبروریزی بزرگ بود. بنابراین طبیعی است که عربستان سعودی هماهنگ با آمریکا، به عراق برای حمله به ایران چراغ سبز نشان بدهد. کویت هم همین‌طور. کویت اوایل جنگ حاضر نبود که در کنار عراق باشد، تا زمانی که در یکی از خطبه‌های نماز جمعه به زبان عربی به شیخ‌نشین‌های حاشیه جنوبی خلیج فارس حمله و از آن‌ها به عنوان خنازیر الخلیج یاد شد. روز بعد شمس اردکانی را به وزارت امور خارجه کویت احضار کردند. وزیر خارجه کویت به دکتر شمس اردکانی گفت ما تلاش می‌کردیم در این جنگ بی‌طرف باشیم، اما با این صحبت‌هایی که در نماز جمعه دیروز شد، امیر کویت مرا خواست تا نامه‌ای را که برای رئیس‌جمهور عراق نوشته بود ببرم و به عراقی‌ها بدهم. در نامه‌ای به صدام اعلام شد کویت تمام امکانات خود را در جنگ در اختیار عراق قرار می‌دهد. کویت تا آن زمان نمی‌خواست وارد جنگ شود. اطلاع داشتن از حمله یک مساله است، ورود فعال و حمایت یک مساله دیگر. عربستان هیچ وقت بطور فعال وارد جنگ نشد، ولی حمایت می‌کرد. آمریکایی‌ها ۴ فروند هواپیمای آواکس که ایران در زمان شاه سفارش داده بود و بختیار قرارداد‌هایش را لغو کرد، به عربستان سعودی فروختند. آن آواکس‌ها اطلاعات تحرکات نظامی ایران را ضبط می‌کردند و در اختیار عراق می‌گذاشتند. اما به این معنا نیست که سعودی‌ها در جنگ به طور فعال شرکت داشته‌اند.

 همانطور که گفتم حمله عراق به ایران قابل پیش‌بینی و قابل پیشگیری بود، اما کسانی این وسط آتش بیار معرکه بودند و آن‌ها در تحریک صدام نقش مهمی ایفا کردند. چندین بار الثوره ارگان رسمی حزب بعث عراق، خواستار تخلیه سه جزیره ایرانی شد، حتی در مذاکراتی که دهم شهریور ۱۳۵۸ در حاشیه اجلاس سران جنبش عدم تعهد در هاوانا با صدام حسین داشتم، او مساله سه جزیره ایرانی در خلیج فارس را مطرح کرد و گفت که این جزایر در زمان شاه ایران اشغال شده‌اند و ایران باید آن‌ها را تخلیه کند و به امارات برگرداند. به صدام گفتم در مورد سه جزیره ایرانی در خلیج فارس حاضر نیستیم با شما صحبت کنیم، چون به عراق ربطی ندارد. صدام گفت مگر شما با باور‌های حزب بعث آشنا نیستید؟ ما معتقدیم هر مساله عربی، مساله حزب بعث است. از او پرسیدم: حزب بعث چند سال است که تاسیس شده است؟ صدام گفت نزدیک به ۵۰ سال است. گفتم: حزب بعث با یک سابقه ۵۰ ساله هر مساله عربی را مساله خود می‌داند. حوزه علمیه نجف بیش از ۹۰۰ سال سابقه دارد و با منطقی که حزب بعث دارد، امام خمینی هم می‌گوید هر مساله اسلامی، مساله ماست. حال اگر می‌خواهید وارد این چالش بشوید، فکر عواقب آن را هم بکنید. بعد از آن دیدار هم چنانکه صلاح عمر علی، سفیر عراق در سازمان ملل در خاطراتش نقل کرده، او به صدام گفته لازم است مشکلات دو کشور از راه‌های مسالمت‌آمیز حل شود اما صدام پاسخ داده این فرصت به دست نمی‌آید مگر در هر صد سال، یک بار و ما سرهای ایرانی‌ها را خواهیم شکست و خرمشهر و شط‌العرب را باز خواهیم گرداند. نظر من اینست‌ که به رغم تمایل صدام برای حمله به ایران و آن تحریکاتی که عده‌ای در ایران می‌کردند، اگر گروگانگیری نمی‌شد، صدام جرات نمی‌کرد به ایران حمله کند.

 به علت اجماع جهانی که گروگانگیری علیه ایران ایجاد کرد؟

 انقلاب ایران در اوج جنگ سرد پیروز شد. عراق و سوریه، دو متحد نظامی شوروی در منطقه بودند. ارتش شوروی در افغانستان بود، سربازان کوبایی در یمن جنوبی و آنگولا بودند، سربازان شوروی در شاخ آفریقا حضور داشتند، در چنین شرایطی، اگر در ایران گروگانگیری نمی‌شد، امکان نداشت که جهان غرب و آمریکا تحمل کنند که صدام به ما حمله کند. اما گروگانگیری این شرایط را فراهم کرد. یک تعداد دانشجو رفتند و در اتاق در بسته نشستند و با همدیگر تصمیم گرفتند که سفارت آمریکا را اشغال کنند. آقای موسوی‌ خوئینی‌ها را از تصمیمشان مطلع کردند، ایشان هم به آن‌ها گفت که نمی‌خواهد به آقای خمینی بگویید، شما بروید این کار را بکنید، آقا هم حمایت می‌کند. خب، آقا نمی‌توانست بگوید نه. این اقدام همه را در برابر یک عمل انجام شده قرار داد. هاشمی در خاطراتش نوشته ما در برابر یک عمل انجام شده قرار گرفته بودیم. این انقلاب رهبر داشت، شورای انقلاب داشت، دولت داشت، آن وقت ۱۲ جوان می‌روند در اتاق در بسته می‌نشینند و تصمیمی می‌گیرند و یک عده‌ هم از خارج از این‌ها حمایت می‌کنند و می‌روند و سفارت را می‌گیرند و مملکت را در برابر یک کار انجام شده قرار می‌دهند.

 خارج از کشور یا خارج از این گروه‌ها؟

 بعضی از قدرت‌های خارجی هم از این رویداد بهره‌برداری کردند. چند روز پس از گروگانگیری یاسر عرفات در اردوگاه آوارگان در صبرا و شتیلا (بیروت) گفت اگر دولت آمریکا از ما بخواهد، ما میانجی‌گری می‌کنیم. یاسر عرفات می‌خواست آمریکا با این درخواست سازمان آزادیبخش فلسطین را به رسمیت بشناسد و امتیاز بگیرد، بعد به ایران بیاید. درحالیکه دولت آمریکا هنوز هیچ واکنشی نشان نداده بود، بلافاصله بیانیه‌های تندی به نام دفتر امام علیه یاسر عرفات منتشر شد. از همانجا روابط ایران با یاسر عرفات به هم خورد. دست‌هایی در کار بودند که ما را به جان هم بیندازد. البته زمینه‌های جنگ بود، اما چنانکه در سیاست می‌گویند داشتن قدرت همیشه معادل به کار بردن قدرت نیست. ارتش عراق قوی بود. ارتش ما به هم خورده بود و در وضعیت نابسامانی بودیم. اما به معنای آن نبود که عراق می‌توانست به ما حمله کند و یا ما نمی‌توانستیم جلوی آن را بگیریم. در هاوانا با سران کشور‌ها در این باره گفت‌وگو کردم. شاذلی بن جدید، رئیس‌جمهور الجزایر، صدام را به ویلای خودش دعوت کرد و سر مساله ایران با همدیگر گفت‌وگو کردند که کارشان به دعوا کشید. به پیشنهاد و وساطت شاذلی بن جدید، من با صدام مذاکره کردم. گرچه او پس از این دیدار به سفیر عراق در سازمان ملل گفته بود که الان بهترین وقت برای حمله به ایران است ولی به این معنا نیست که او می‌توانست حمله کند. ما می‌توانستیم جلویش را بگیریم. شیخ صباح الاحمد الصباح، وزیر امور خارجه کویت که بعد امیر کویت شد، در اوایل انقلاب به ایران آمد و با ما روابط دوستانه‌ای برقرار کرد. در مصاحبه مطبوعاتی وقتی از او پرسیدند، شما ناراحت نیستید که امام خمینی را به کویت راه ندادید؟ او این آیه قرآن را خواند: «وَعَسَی أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ» چه بسا از چیزی ناراحت می‌شوید و برایتان خوب است، خب برای شما که خوب بود چون آقای خمینی رفت پاریس و انقلاب شد. آقای خمینی، وزیر خارجه کویت را در جریان این سفر پذیرفت. او هم قبول کرد که با صدام صحبت کند. در هاوانا به من گزارش آن را داد. این‌ها کسانی بودند که جلوی صدام می‌ایستادند، ولی از این طرف، ما نمی‌توانستیم تحریکات را کنترل کنیم. تلویزیون را نمی‌توانستیم کنترل کنیم، آقای غرضی را نمی‌توانستیم کنترل کنیم، مثل خیلی از چیزهای دیگر. این‌ها هم تحریک می‌کردند. فکر می‌کردند باید انقلاب را صادر کنند. بعد از انقلاب گروهی از فعالان انقلابی، به رهبری مرحوم محمد منتظری، نظیر تروتسکی، به انقلاب جهانی اعتقاد داشتند که آن‌ها را تروتسکیست‌های اسلامی می‌خواندم. در مذاکرات خصوصی با بعضی از رهبران عرب کتمان نمی‌کردیم که ما به بعضی از گروه‌های عراقی کمک می‌کردیم. به شاذلی بن جدید در هاوانا گفتیم تا وقتی که صدام به تحریکات در خوزستان ادامه می‌دهد ما هم این را حق خودمان می‌دانیم و اگر از این کار دست بردارد ما هیچ ادعایی نداریم. ولی اگر دست برندارد چاره‌ای جز این نداریم و آن وقت شیعیان فقط منحصر به عراق نخواهند بود و تمام منطقه را در بر می‌گیرند.

 شما در روزنامه کیهان ۵ مهر ۱۳۵۹، از توطئه‌های مشترکی نوشتید که عراق و صهیونیست‌ها و آمریکایی‌ها در چهار محور کردستان، خوزستان، خلیج فارس و تبلیغات در منطقه غربی و دنیای اسلام علیه انقلاب اسلامی ایران اجرا می‌کردند و به نوشته شما «سیاست خارجی دولت موقت با تحلیل و درک این توطئه‌ها و جریانات در محورهای زیر پیگیری گردید: محور اول، اعزام یک سفیر [آقای دعایی] وارد به اوضاع عراق و قادر به ارتباطات لازم و منطقی و سری با گروه‌های مسلمان مخالف رژیم صدام در داخل عراق. مرحوم مجاهد شهید سید محمدباقر صدر رهبری فکری و سیاسی این حرکت‌ها را بر عهده داشت. محور دوم فعالیت‌های دولت منزوی کردن و تنها نمودن عراق در منطقه عربی بود. ما سیاست فعالی را در رابطه با هر کدام در پیش گرفتیم و با الجزایر و سوریه روابط بسیار نزدیک و صمیمانه‌ای برقرار نمودیم. محورهای سوم و چهارمی که دولت انقلاب اسلامی در ایران تعقیب می‌کرد، برخورد قاطع نظامی در غرب و جنوب با تجاوزات و توطئه عراق بود. این برنامه متاسفانه آنطور که می‌باید صورت نگرفت. دلایل متعددی وجود دارند که در آن شرایط خاص ماه‌های اول بعد از پیروزی انقلاب نیروهای نظامی و انتظامی ما نتوانند بطور قاطع در برابر تهاجمات تحریک‌کننده عراق مقابله کنند. هر آدم وارد و آشنا به مسائل ایران و وضعیت ارتش و نیروهای انتظامی بعد از انقلاب می‌توانند درک کند که چرا؟» این توضیحات نشان می‌دهد در دوره دولت موقت یعنی یکسال قبل از آغاز جنگ، ایران در جبهه دیپلماتیک اقداماتی برای مهار حمله عراق انجام داده بود، اما آیا از نظر نظامی هم پیش‌بینی‌هایی شده بود؟ نیرو‌ها و تجهیزات نظامی به مرزهای غربی منتقل شدند؟

 در آذربایجان غربی آمادگی‌ نظامی داشتیم. تیمسار ظهیر‌نژاد به عنوان ارشد‌ترین فرمانده نظامی با آقای دکتر حقگو، استاندار آذربایجان غربی کاملاً همکاری می‌کرد. در خوزستان هم آنچنان مشکلی نداشتیم، آنجا هنوز مساله برخورد نظامی نبود، بیشتر تحریک بود، مثلاً عراق از گروهی به نام خلق عرب حمایت می‌کردند، ولی بیشترین مشکل ما با عراق در کردستان بود. ما موافق دخالت ارتش و اعزام نیروی نظامی به مرز نبودیم. وقتی که در این باره بحث شد من به آقای مهندس بازرگان این مثال را گفتم که در عراق، در دورۀ نوری سعید در مرزهای اردن ناآرامی‌هایی رخ داده بود. عراق تصمیم گرفت که ارتش خود را به کمک دولت اردن بفرستد. ژنرال عبدالکریم قاسم، رئیس ستاد ارتش کاملاً مجهز از بغداد خارج شد و به سمت مرز رفت، اما چند روز بعد برگشت و بغداد را گرفت و کودتا کرد. به آقای مهندس بازرگان گفتم ارتش ایران از انقلاب شکست خورده است، هنوز هم تصفیه نشده است. ما نمی‌دانیم که در ارتش چه خبر است. اگر شما به ارتش ماموریت دهید به کردستان برود، چه بسا در یک جنگ با عراق پیروز شود، اما به عنوان ارتش جمهوری اسلامی بیاید و مدعی انقلاب شود.

 استدلال شما برای مخالفت با اعزام ارتش به مرز چه بود؟

 اشاره کردم که ارتش به انقلاب تسلیم شده بود اما هنوز نیروی قابل اعتمادی نبود. در کتاب «آخرین تلاش‌ها در آخرین روز‌ها» سفر ژنرال هایزر به ایران را بررسی کرده‌ام. هایزر آمده بود که ارتش با انقلاب درگیر نشود. آمریکایی‌ها بر این باور بودند که اولاً اگر ارتش با انقلاب درگیر شود، متلاشی می‌شود. ثانیاً هیجانات انقلابی دیر یا زود فروکش می‌کند و اگر ارتش انسجام خود را حفظ کند در آن شرایط می‌تواند نقش مهمی ایفا نماید. دومین ماموریت هایزر به ایران لغو قرارداد‌های سفارش‌های تسلیحات ایران به آمریکا بود که در دولت بختیار انجام شد. بیش از ۱۱ میلیارد دلار سفارش‌های ایران، ظاهراً به درخواست ایران لغو شد. به این ترتیب چند میلیارد دلار جریمه لغو قرارداد‌ها را از حساب امانی ایران در وزارت دفاع آمریکا برداشت کردند. سولیوان، آخرین سفیر آمریکا در ایران در خاطرات خود که برگردان آن به فارسی هم منتشر شده است می‌نویسد به کمک هایزر و اریک فون ماربد این قرارداد‌ها لغو شد که نزدیک به چهار میلیارد دلار به نفع آمریکا بود. آمریکا می‌خواست این قرارداد‌ها را لغو کند. اما اگر به درخواست آمریکا لغو می‌شد هزینه‌های لغو قرارداد‌ها به عهده آمریکا بود نه ایران.

 پس یکی از اهداف سفر هایزر به ایران جلوگیری از فروپاشی ارتش بود؟

 بله، همانطور که اشاره کردم هایزر به مراتب عاقل‌تر از فرماندهان نظامی ایران بود. آمد که ارتش با مردم مواجه نشود و انسجامش را حفظ کند. پیش‌بینی‌اش هم این بود که بعد از مدتی که این هیجانات انقلابی فروکش کند، دوباره ارتش وارد صحنه شود.

 شبیه همین اتفاقی که حالا در مصر افتاده است؟

 بله. در مذاکراتی که با وزیر امور خارجه ژاپن در سازمان ملل داشتم، به من گفت هنری کیسینجر در دیداری با او گفته است ما نگران ایران نیستیم، این انقلاب حداکثر دو سال دوام خواهد داشت. بعد ما به ایران برمی‌گردیم. این نگاه بزرگترین تئوریسین سیاست خارجی آمریکا بود. بنابراین در چنین شرایطی می‌گویند ارتش خودش را حفظ کند، دو سال وقت می‌دهیم و بعد وارد خواهیم شد. محاسباتشان غلط بود. بنابراین ما نمی‌خواستیم ارتش را به کردستان بفرستیم. در خوزستان هم آن موقع هنوز موضوعیت نداشت این کار را بکنیم. اما نگاهی که برخی‌ها به ارتش داشتند، بسیار مسموم و خطرناک بود. آقای غرضی، استاندار خوزستان فرماندهان ارتش را زندانی و خلع درجه کرد. ما چطور می‌توانستیم با این ارتش در مرز‌هایمان مانور دهیم، در حالی که دولت مرکزی هیچ قدرتی آنجا نداشت؟ ارتش تحت نظر حزب جمهوری اسلامی بود. آقای مهندس سحابی هم در خاطراتش آورده که دوستان ما در شورای انقلاب یک موضع می‌گرفتند و در بیرون یک موضع دیگر، مواضعشان دوگانه بود. تیمسار فلاحی یکی از بهترین فرماندهان ما بود. طبیعی بود در دوره شاه، افسران را برای طی دوره آموزشی به آمریکا یا ویتنام بفرستند. فلاحی یکی از افسرانی بود که به ویتنام فرستاده شده بود، نه برای شرکت در جنگ، بلکه برای طی دوره آموزشی. او یکی از قابل‌ترین فرماندهان نظامی بود. مهندس بازرگان، در شورای انقلاب گفت آقا من که این ارتشی‌ها را نمی‌شناسم، هر کسی را که می‌گذارند یک چیزی راجع به او منتشر می‌کنند. شما بروید و یک کسی را پیدا کنید، آقای خامنه‌ای شما اسناد تمام افسران ارتش را در رکن دو ارتش در اختیار دارید. بروید بهترین را انتخاب و معرفی کنید، من حکم می‌دهم. آن‌ها هم آقای فلاحی را معرفی کردند. بعد که مهندس بازرگان به عنوان فرمانده نیروی زمینی به او حکم داد، او را در شیراز بازداشت کردند. او را از پشت میزش در ستاد ارتش گرفتند و بردند. شما با این ارتش چه کار می‌خواهید بکنید؟ آیا این ارتش روحیه یک جنگ را دارد؟ فلاحی با من خیلی نزدیک بود. به من گفت ما افسران ایرانی داریم در بد‌ترین شرایط با عراق می‌جنگیم.

 لشکر ۱۸ قزوین، مجهز‌ترین لشکر زرهی ایران بود. فرمانده‌اش در دوره انقلاب دست به کشتار زده بود. بعد از پیروزی انقلاب رفت خانه شادروان سید علی‌اکبر ابوترابی متحصن شد. مرحوم ابوترابی داماد خواهرم بود. او فرمانده نظامی را به تهران آورد خانه پدرم پیش من و امان خواست. ما دیدیم که اگر او بخواهد فرار کند، لشکر ۱۸ قزوین متلاشی خواهد شد. با ابوترابی صحبت کردم، گفتم بماند تا من صحبت کنم و یک فرمانده جدید منصوب شود. طبیعی بود

/ 0 نظر / 346 بازدید