درخت کهن

من همیشه درختها را دوست میداشته‌ام و برای آنها ترحم و شفقت داشته‌ام،آنان‌ بزرگترین فدائی و معصومترین محکومین ظلم و جنایت طبیعت میباشند.این زندانیان‌ ابدی که بزنجیر ریشه‌های خود پابندند جز رضا و تسلیم چارهء ندارند،و در مقابل لطمات‌ طوفان فرار نمی‌توانند،و بامر طبیعت تسلیم حوادث هستند،و در سرمای زمستان‌ برهنه و عریان مورد حمله و هجوم برف و یخ‌بندان واقع شده از شدت سرما بر خود میلرزند و تنها انیس و مونس آنان پرندگانند که در آغوش آنها لانه ساخته و با آواز خود آنها را بیدار میکنند و در عوالم آسمانی با آنها راز و نیازها دارند.تمام درختان‌ از کوچک و بزرگ محکوم بشکنجهء مرگ ثابت و اجل اجتناب‌ناپذیری هستند که‌ آهسته آهسته بجلو میآید و احتراز از ان امکان‌ناپذیر است.راست است که گیاههای‌ خرد نیز بهمین طرز میمیرند ولی رنج جان کندن آنها کوتاه است و مانند درختان‌  (......) سالها طول نمیکشد.نباتات همینکه گل دادند عموما میمیرند در صورتیکه درختان که‌ برادران ارشد آنها میباشند باید قرنها در انتظار ساعت مرگ و خلاصی خود بسر برند.

من با درخت بلوط کهنسالی آشنائی پیدا نموده بودم که در بیشه‌زار کوچکی‌ که در شهر مدان(در حوالی پاریس)داشتم،با رنج فراوان زندگی میکرد.این درخت‌ باعظمت که مرا بیاد درخت بلوط قصه‌سرای معروف فرانسوی لافونتن‌1میانداخت‌ خیلی رنج و عذاب چشیده بود و بر فراز تپه‌ای از سنگ در کنار راهی که از شهر پواسی‌ به روئن میرفت نمایان بود.در آنجا خاک و رطوبت کم بود و ریشهء این درخت مجرد برای تحصیل غذا واقعا معجزه میکرد.چنان بنظر میآمد که دیگر تاب و توان برایش‌ باقی نمانده است.یک شب طوفانی برق بر او افتاد،نیمی از بدنش را جابجا سوازند و آثار آتش در قلبش پدیدار گردید،آهسته و آرام ولی مردانه باشدت گرسنگی جان میداد.

نظر بعلاقهء وافری که بحیات و صحت او داشتم هفتهء دو سه بار بعیادتش میرفتم‌ ابدا شکوه‌ای نداشت ولی بخوبی احساس میکردم که از دیدارم مشعوف میگردد. هر بهاری با زور و زحمت فراوان باز چندین شاخه از شاخه‌های خود را سرسبز میساخت‌ بدون آنکه بداند پائیز آینده چگونه بآنها غذا برساند و هنوز تابستان بپایان و مرداد ماه باخر نرسیده بود که از نو در خواب عمیق زمستانی فرومیرفت.

از نزع تدریجی او که در نهایت یأس دامنه پیدا کرده بود سخت متأثر بودم و دلم بحالش میسوخت این نزع طولانی و جان کندن روز بروز او را ضعیفتر و نحیفتر می‌ساخت و تنهء عظیم او را پوکتر میگردانید بطوریکه زندگی دردناک او برای هر کسی‌ محسوس و مشهود بود.روزی رسید که دیگر تحمل مشاهدهء رنجوری و شکنجهء رفیق‌ زبان بستهء خود را نداشتم دستور دادم که آن را ببرند که رنج و محنتش پایان یابد ولی‌ دلم نیامد که در ان ساعت آنجا حاضر باشم.وقتی بخاک افتاده بود یکی از شاخه‌هایش‌ موجب قتل یکی از جنگلبانان گردید ولی بمن اطمینان دادند که تقصیر با درخت‌ نبود بلکه جنگلبان در آنموقع مست بوده است.درخت عظیم الجثه را با اره قطعه‌ مقصود قصهء(قابل)معرف لافونتن است در باب مکالمهء درخت بلوط و درخت نی که یکی از عالیترین قصه‌های لافونتن است و میرساند که چه بسا بزرگان باحشمتی که در مقابل حوادث نابود میشوند در صورتیکه اشخاص بی‌نام و نشان رستگارند.

(ملکی بی بی دختر صولت الدوله و خواهر ناصرخان قشقایی) 

/ 0 نظر / 143 بازدید